تبلیغات
مرکز دانلود رایگان - داستانی زیبا
مرکز دانلود رایگان
با ما به روز باشید

 

  کاربر مهمان، خوش آمدید!
       

 

 

 

 

 
 

به مرکز دانلود رایگان خوش آمدید .

مدیر وبلاگ: مصطفی قدیمی

 

 

 
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 تعداد مطالب :
 تعداد نویسندگان :
 آخرین بروز رسانی :
 بازدید امروز :
 بازدید دیروز :
 بازدید این ماه :
 بازدید ماه قبل :
 بازدید کل :
 آخرین بازدید :
 


 
 
داستانی زیبا
 

  نوشته شده توسط مینا یاسریدر تاریخ دوشنبه 17 تیر 1392  
 
مرتبط با : ایمیل

تصویر با کیفیت غروب خورشید 

پیرزنی در خواب  خدا رو دید و به او گفت :(خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ )

خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت

.پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد

.رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.سپس نشست و منتظر ماند.

چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد .پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود .

پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهدپیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.

برای خواندن بقه داستان به ادامه مطلب مراجعه کنید.

 

نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد.

این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد .پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت .

نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد .این بار نیز پیرزن فقیری پشت در بود.

زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد

.پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد.

شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید .

پیرزن با ناراحتی گفت:))خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟

((خدا جواب داد : بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی ((

 


  برچسب ها : داستان پند آموز-داستان آموزنده-خدا-الله-God-
...
نظرات ()
 
 




 
 
مطالب پیشین
 

     
 
 



 
 

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by yaghoot1
Design By : wWw.yaghoot1.mihanblog.com